السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
309
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
شيطان عرضه داشت : خدايا مرا بر چهار پايان و گلّهء او مسلّط ساز ، وقتى به او اجازه داده شد ، همهء دامهاى ايّوب را هلاك كرد ، باز هم ايّوب شكر و سپاس بيشترى به جا آورد ، اين بار شيطان گفت : خدايا مرا بر بدن او مسلّط ساز ، پس خداوند او را بر بدن ايّوب دميد كه موجب ايجاد زخمى شد كه از فرق سر تا نوك پاى او را فرا گرفت و مدّتها آن جراحت باقى بود و ايّوب همواره خدا را شكر و سپاس مىگفت : تا آنجا كه بدنش كرم گذاشت و آنها از بدن او بيرون مىآمدند و آنها را بر مىگرداند و به آنها مىگفت : به همان جايى كه خداوند شما را از آن خلق كرده باز گرديد ، سپس آن عفونتها بد بوى شد تا آنجا كه اهل قريه او را بيرون كردند و وى را به زباله دانى بيرون شهر بردند و همسر او رحيمه دختر يوسف ( ع ) بود كه از ميان مردم صدقه مىگرفت و براى گذراندن زندگى به نزد ايّوب مىبرد . وقتى رنج و بلاى ايوب طولانى شد و ابليس باز هم از او صبر و شكر ديد ، همه يارانش را كه در كوهها راهب بودند فرا خواند و گفت : بياييد برويم و از اين بندهء مبتلا در بارهء بلايى كه به او رسيده بپرسيم ، پس سوار بر مركبهاى خود از اسب و استر شدند و وقتى كه به ايّوب نزديك شدند حيوانات از بوى تعفّن متأذى شدند [ 1 ] ورم كردند ، مجبور شدند پياده به نزد او بروند ، در ميان آنها جوانى نورس بود ، آنها در كنار ايّوب نشستند و از او پرسيدند : اى ايّوب به ما خبر بده چه گناهى مرتكبشدهاى كه خدا تو را به اين بلايى كه هيچ كس را مبتلا نكرده ، دچار نموده است . ايّوب گفت : به عزّت پروردگارم سوگند او خود مىداند كه من هيچ غذايى نخوردم جز آنكه در كنار سفره من يتيم و فقيرى بود كه همسفرهء من بود و هرگز دو امر بر من عرضه نشد كه هر دو طاعت الهى باشد و من امر سختر را بر نگزيده باشم ، آن جوان مزبور وقتى چنين شنيد ، گفت : واى بر شما كه پيامبر خدا را مجبور كرديد تا عباداتى را كه مخفيانه انجام داده بود ، آشكار و ظاهر نمايد .
--> [ 1 ] مطابق حكم صريح و رواياتى كه در اين باب وارد شده محال است كه پيامبر خدا ( ص ) به علّتى مبتلا شود كه باعث تنفر و گريز مردم از وى شود ، چون در اين صورت اصل مسأله رسالت او با اشكال مواجه مىگردد . ( مترجم )